رقص آذرخش

صورت مردِ باریک مثل گچ دیوار سفید شده بود. سوار موتور با سرعت از میدان ده رد شد و وسط خیابان، جلو قهوه‌خانه ایستاد. از موتور پیاده شد و ایستاد روبه‌روی همه‌ی مردانی که جلو قهوه‌خانه جمع شده بودند. ناگهان فریاد زد و تمام فحش‌های عالم را نثار «ناموس» آنها…

ادامه

نجف مرگ را به یاد آورد

همه می‌دانستند که آخرین روز حیات نجف دریابندری، با آن زبان یکه‌ی فارسی‌اش، در راه است. از پس سکته‌های پیاپی، زبانِ تکلم رفته بود، اما زبانِ فارسی‌اش همچنان با ما بود. می‌گفتند در سال‌های آخر کسی را نمی‌شناخت، اما اگر توانی در عضلات صورتش باقی می‌ماند، صرف قهقهه‌های معروفش می‌شد.…

ادامه

تشنگان در بادیه

یا مثلاً چه می‌شد اگر در تهران که نه، کمی بالاتر در خراسان، مازندران یا همین کشور همسایه به دنیا می‌آمد. دنیا که به آخر نمی‌رسید اگر جای دیگری می‌شد «به‌جز این سرا سرایش». با خودش همان فکرهای لعنتیِ همیشگی را تکرار کرد که هرجای دیگری هم به‌دنیا می‌آمد همین…

ادامه

چند سیخ نقاشی پشت شیشه

یک جعبه گوجه‌ی تر و تازه را روی پله‌ی ورودی موزه‌ی نقاشی پشت شیشه گذاشته‌اند. نگهبان دم در ناگهان از اتاقکش بیرون می‌جهد. «عکس نگیر آقا. نگیر.» می‌ایستد و دستور می‌دهد عکس پاک شود. موبایل را چک می‌کند تا مطمئن شود که عکسی از گوجه در ورودی بنای تاریخی موزه…

ادامه