آخرین تصویری که به یاد داشت چشمانِ پر از خشم مرد نقاببهصورت بود که آهن داغ را به سمت چشمانش آورد. بعد از آن فقط تاریکی مطلق بود. تاریکی مطلقی که نه فقط این چند ماه که سالها بود برای او و خاندانش آغاز شده بود. از همان زمان که…
ادامهما هیچگاه دربرابر تمامِ دیگریهایی که در زندگی ملاقات کردهایم تنها نبودهایم. وقتی با کسی ارتباط مییابیم بلافاصه دو شقه میشویم، اما همهمان این دوپاره شدن را درک نمیکنیم. باید مدتی بگذرد تا به شخص سومی که نیمی از او از آن ما، و نیمی دیگر متعلق به دیگری است…
ادامهچند هزار سال تشنگی ایرانیان را بر آن داشت، به جستوجوی آب، زمین را حفر کنند. مقنیها کفنپوش وصیت نوشتند و به عمق تاریکی رفتند تا آب را که روشنایی بود از دل حلقههای چاه بیرون بیاورند. وقتی آب جوشید از بالا و پست، دل سیاه قنات روزنهی امید شد.…
ادامهچرا کتابها و قصهها یادِ کسانی میمانند؟ رفتم سراغِ یکی از این آدمها. خواب است یا بیدار، معلوم نیست. چشمهایش نیمهبازند و نگاهش هم دوازده سالی میشود خانهی چشمها را ترک کرده. پیرمرد در کرج روی همان صندلی همیشگی نشسته، همان که پارچهی گلدار نشیمنش ساییده و کمرنگ شده. ــ…
ادامه